تبليغاتX
عاشقانه ترين



خدایا آنکه در تنهایی تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت 

 خواهشی دارم تو در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار.

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 21:49 با قلم دل تنها |



روز اول گل سرخي برام اوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم روز دوم گل زردي برايم اوردي گفتي دوستت ندارم روز سوم گل سفيدي برايم اوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي منو ببخش فقط يه شوخي بود

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:48 با قلم دل تنها |



دير گاهيست كه تنها بودم قصه غربت صحرا بودم وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها بودم دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا بودم من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها بودم كاش چشمان مراکوركنيد تا نبينم كه چه تنها بودم تا که بينم به همه جور جفا که چقدر بي دل و رسوا بودم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:44 با قلم دل تنها |



جرالدین دخترم:

از تو دورم ولی یك لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود،اما تو كجائی،در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شكوه شانزه لیزه.

این را می دانم و چنان است كه گوئی در این سكوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم،شنیده ام نقش تو در این نمایش پرشكوه،نقش آن دختر زیبای حاكمی است كه اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین،در نقش ستاره باش،بدرخش،اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهائی كه برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد،امروز نوبت توست كه صدای كف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد،به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا كن،زندگی آنان كه با شكم گرسنه در حالیكه پاهایشان از بینوائی می لرزد و هنرنمائی می كند،من خودم یكی از ایشان بودم،تو مرا درست نمی شناسی،در آن شبهای بسی دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم،آن هم داستانی شنیدنی است،داستان آن دلقك گرسنه ای كه در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد،این داستان من است،من طعم گرسنگی را چشیده ام،من درد نابسامانی را كشیده ام و از اینها بالاتر، رنج حقارت آن دلقك دوره گرد كه اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند،اما سكه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی كند را نیز احساس كرده ام،با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آنكه بمیرند نباید حرفی زد،داستان من بكار نمی آید،از تو حرف بزنم،بدنبال نام تو،نام من است،چاپلین.

جرالدین دخترم،دنیائی كه تو در آن زندگی می كنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است،نیمه شب آن هنگام كه از سالن پر شكوه تئاتر بیرون می آیی،آن ستایشگران ثروتمند را فراموش كن ولی حال آن راننده تاكسی را كه تو را به منزل میرساند بپرس،حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت،مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.

به وكیل خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد،اما برای خرجهای دیگرت،باید برای آن صورت حساب بفرستی،دخترم،گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد،مردم را نگاه كن،زنان بیوه و كودكان یتیم را بشناس و دست كم روزی یكبار بگو:من هم از آنها هستم،تو واقعا یكی از آنها هستی و نه بیشتر.

هنر قبل از آنكه دو بال دور پرواز به انسان بدهد،اغلب دو پای او را می شكند،وقتی به مرحله ای رسیدی كه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی،همان لحظه تئاتر را ترك كن و با تاكسی خود را به حومه پاریس برسان،من آنجا را خوب می شناسم،آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید كه قرنها پیش،زیباتر، چالاكتر و مغرورتر از تو هنرنمائی می كنند،اما در آنجا از نور خیره كننده نور افكنهای تئاتر شانزه لیزه خبری نیست،نور افكن كولیها تنها نور ماه است،نگاه كن آیا بهتر از تو هنرنمائی نمی كنند ؟اعتراف كن دخترم.

همیشه كسی هست كه بهتر از تو هنرنمائی كند و این را بدان كه هرگز در خانواده چارلی چاپلین كسی آنقدر گستاخ نبوده است كه یك كالسكه ران یا یك گدای كنار رود سن یا كولی هنرمند حومه پاریس را ناسزائی بگوید.

دخترم چكی سفید برایت فرستاده ام كه هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج كنی ولی هر وقت خواستی دو فرانك خرج كنی با خود بگو سومین فرانك از آن من نیست،این مال یك فقیر گمنام باشد كه امشب به یك فرانك احتیاج دارد،جستجو لازم نیست،این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت،اگر از پول و سكه برای تو حرف می زنم برای آن است كه از نیروی فریب و افسون این فرزند شیطان خوب آگاهم،من زمانی دراز در سیرك زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازانی كه بر روی ریسمانی بس نازك و لرزنده راه می رفتند نگران بوده ام،اما دخترم این حقیقت را بگویم كه مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بند بازان ریسمان ناستوار،سقوط می كنند.

جرالدین دخترم،پدرت با تو حرف می زند،شاید شبی درخشش گرانبها ترین الماس این جهان تو را بفریبد، آن شب است كه این الماس همان ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است،روزی كه چهره زیبای یك اشراف زاده بی بند و بار تو را بفریبد،آن روز است كه بندباز ناشی خواهی بود،زیرا بندبازان ناشی همیشه سقوط خواهند كرد،از این رو دل به زر و زیور مبند،بزرگترین الماس جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.

اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی،با او یكدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه خود در قبال این موضوع بدان،به مادرت گفته ام كه در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد،او بهتر از من معنی عشق را می داند،او برای تعریف عشق كه معنی آن یكدلی است، شایسته تر از من است.

دخترم،هیچكس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت كه شایسته آن باشد كه دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان كند،برهنگی بیماری عصر ماست،به گمان من،تن تو باید مال كسی باشد كه روحش را برای تو عریان كرده است.

جرالدین،برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگر میگذارم و با این آخرین پیام،نامه را پایان می بخشم.

" انسان باش پاكدل و یكدل،زیرا گرسنه بودن،صدقه گرفتن و در فقر مردن،هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. "

 چارلی چاپلین

پدر تو

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:29 با قلم دل تنها |



من پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين دل درد آشنا ديوانه است مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 22:47 با قلم دل تنها |



با سكوتي تلخ درگيرم و ميدانم اگر ديگر نيايي، در غروبي سرد وغمبارو پراز ترديد مي ميرم اميد بازگشت تو ، مرازنده نگه ميدارد وآري تو مي آيي! تومي آيي بهانه من، ومي دانم دوباره شاخه هاي خشك احساسم ، جوانه مي زند، لبريز از عشق وشكوه وزندگي وباتوتمام لحظه هاي تلخ پاييزوزمستان را،تمام لحظه هاي بي توبودن را ، تمام خاطرات سردو بي روح نبودت را ، شبيه قاصدك دردستهاي باد مي اندازد وديگر،به آن فصل پرازدلتنگي وسرما نينديشد،

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 15:16 با قلم دل تنها |



+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 10:37 با قلم دل تنها |



 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:37 با قلم دل تنها |



ه دختر

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشق اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش دنيا را بد ساخته اند.........

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:44 با قلم دل تنها |



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:38 با قلم دل تنها |




Image and video hosting by TinyPic'')">